.jpg)
حال همه ما خوب است
ملالي نيست جز گم شدن گاه به گاه خيالي دور
كه مردم به آن شادماني بي سبب مي گويند
با اين همه عمري اگر باقي بود
طوري از كنار زندگي مي گذرم
كه نه زانوي آهوي بي جفت بلرزد و نه اين دل نا ماندگار بي درمان !
تا يادم نرفته است بنويسم
حوالي خواب هاي ما سال پر باراني بود
مي دانم هميشه حياط آنجا پر از هواي تازه باز نيامدن است
اما تو لااقل ، حتي هر وحله گاهي ، هر از گاهي
ببين انعكاس تبسم رويا
شبيه شمايل شقايق نيست !
راستي خبرت بدهم
خواب ديده ام خانه اي خريده ام
بي پرده ، بي پنجره ، بي در ، بي ديوار ... هي بخند !
بي پرده بگويمت
چيزي نمانده است ، من پنجاه ساله خواهم شد
فردا را به فال نيك خواهم گرفت
دارد همين لحظه يك فوج كبوتر سپيد
از فراز كوچه ما مي گذرد
باد بوي نام هاي كسان من مي دهد
يادت مي آيد رفته بودي خبر از آرامش آسمان بياوري !؟
نه ري را جان
نامه ام بايد كوتاه باشد
ساده باشد
بي حرف از ابهام و آينه ،
از نو برايت مي نويسم
حال همه ما خوبست
اما تو باور مكن !
بيا برويم روبه روي باد شمال
آن سوي پرچين گريه ها
سرپناهي خيس از مژه هاي ماه را بلدم
كه بي راهه دريا نيست .
ديگر از اين همه سلام ضبط شده بر آداب لاجرم خسته ام
بيا برويم !
آن سوي هر چه حرف و حديث امروزست
هميشه سكوتي براي آرامش و فراموشي ما باقي است
مي توانيم بدون تكلم خاطره اي حتي كامل شويم
مي توانيم دمي در برابر جهان
به يك واژه ساده قناعت كنيم
من حدس مي زنم از آواز آن همه سال و ماه
هنوز بيت ساده اي از غربت گريه را بياد آورم .
من خودم هستم
بي خود اين آينه را رو به روي خاطره مگير
هيچ اتفاق خاصي رخ نداده است
تنها شبي هفت ساله خوابيدم و بامدادان هزاران ساله برخاستم .
دارم هي پا به پاي نرفتن صبوري مي كنم
صبوري مي كنم تا تمام كلمات عاقل شوند
صبوري مي كنم تا ترنم نام تو در ترانه كامل تر شود
صبوري مي كنم تا طلوع تبسم ، تا سهم سايه ، تا سراغ همسايه ...
صبوري مي كنم تا مدار ، مدارا ، مرگ ...
تا مرگ ، خسته از دق الباب نوبتم
آهسته زير لب ... چيزي ، حرفي ، سخني بگويد
مثلا وقت بسيار است و دوباره باز خواهم گشت !
هه ! مرا نمي شناسد مرگ
يا كودك است هنوز ، و يا شاعران ساكتند !
حالا برو اي مرگ ، برادر ، اي بيم ساده آشنا
تا تو دوباره باز آيي
من هم دوباره عاشق خواهم شد