
نه در زمین مکانی دارم نه در آسمان پناهی ، بهرجا رو کنم بهر چه خو بگیرم ، پستی است ، مستی است ، نفع پرستی است ، خود فروشی است و مردم فروشی است !
خانه خرابی و خانه بدوشی است ، درد است ، خاک است ، گرد است و سیاهی! بالاخره فهمیدم که در همه ، هرجا که زندگی مردم بر مدار پول می چرخد ، باید خر بود و خرپرست! باید تو سری خورد و مرد !... و توسری زد نشست ! باید نمک خوردو و با کمال بی مروتی نمکدان شکست ، باید از راست نوشت و از چپ خواند! از عقب نشست ، از جلو راند !
سرنوشتها و سرگذشتها ، سرنوشتها در قالب سرگذشتها ، سرگذشتها درتابوت سرنوشتها ، بمن یاد دادند ، که هر کس این چنین نبود ، اگر چه خیال میکرد که هست ! و اگر چه واقعاً بود ، ولی پای در گل رسوایی ، از کار افتاده وفروماند!
من از پا افتادم وماندم ... از پا افتادم و ماندم تا روزی در گوشه ای تنها در میان میلیونها نفر جان بسپارم اما میدانم که پس از مرگ من ، ثروتمندی ، ازمیان ثروتمندان شهر ، پیدا خواهد شد ، که لاشه ی مرا بخاطر اضافه کردن شهرتی بر شهرتهای کذایی خود بخاک بسپارد !
اما نه ! ثروتمندان محترم ! ؟ لطفاً مرا با پول خود بخاک نسپارید ! لاشه مرا با کارد آشپزخانه ی رنگ رو رفته مان در هم بدرید ! وپاره های سرگردان لاشه ی مرا در پستترین نقاط شهر ، به سگها بسپارید ! من میخواهم ، از لاشه ی من ، چند سگ گرسنه سیر شود . اینها را در عین دیوانگی می نویسم ! و این ... سعادت من است ! اگر عاقل بودم خجالت می کشیدم در این روزگار حرف راست بزنم ... ولی دیوانه ام ... بنابراین نسبت ، به هر چه مربوط به عقل و دروغ است یکباره بیگانه ام ...
« من ای انسانهایی که در این محیط حیـــــــوان پرست هیچکس انسان بودن شما را باور ندارند باور کنید بخدا من ، انسان بودم »
* با عرض معذرت از ثروتمندان عزیزی که همیشه دستشان برای کمک دیگران دراز است ؛ و ثروت را آبی میدانند برای آتش فقر و بدبختی.