تبليغاتX
من و تو


من و تو

آرشيو خانه



84/11/23

اسرار عشق

اسرار عشق

به نام آن خدای که نام او راحت روح است و پيغام او مفتاح فتوح است و سلام او در وقت صباح مومنان را صبوح است.ای خالق بی مدد، ای واحد بی عدد، ای اول بی بدايت، ای آخر بی نهايت، ای ظاهر بی صورت، ای باطن بی سيرت.

ای جوانمرد در راه وصال مرد باش و در مردی فرد باش و با دل پر درد باش.کار خام مکن و هر کاری کنی جز تمام مکن و در هوا و هوس مقام مکن و هوا و حرص را بر خود رام مکن.

اگر بسته عشقی خلاص مجوی و اگر کشته عشقی قصاص مجوی، که عشق آتشی سوزانست و بحری بی پايانست. هم جانست و هم جان را جانان است و قصه بی پايانست و درد بی درمانست. و عقل در ادراک وی حيرانست و دل از دريافت وی ناتوان و عاشق قربانيست. نهان کننده عيانست و عيان کننده نهان. عشق حيات فواد است. اگر خاموش باشد دل را چاک کند و از غير خودش پاک کند.

عشق درد نيست ولی به درد آيد. بلا نيست وليکن بلا را به سرآرد . چنانکه علت حياتست همچنان که سبب مماتست. هر چند مايه راحت است پيرايه آفت است. محبت محب را سوزد نه محبوب را و عشق طالب را سوزد و نه مطلوب را !

هر دل که طواف کرد گرد در عشق

هم خسته شود در آخر از خنجر عشق

اين نکته نوشته ايم بر دفتر عشق

سر دوست ندارد آنکه دارد سر عشق

 برگرفته از رساله محبت نامه خواجه عبدالله انصاری



84/11/15


هنگامي که اندوه من متولدشد مانند پرستاري مهربان به او شير دادم

   و با چشماني عاشق برايش شب زنده داري کردم. سپس اندوه من مانند

   هر موجود ديگر رشد کرد و نيرو گرفت و سر شار از زيبايي و شادابي شد

   لذا به يکديگر علاقمند شديم و هر دو به جهان گردا گردمان نيز عشق

   ورزيديم زيرا اندوه من داراي قلبي نازک و مهربان بود و قلب مرا نيز نازک و

   مهربان گردانيد.

   هر گاه با هم آواز مي خوانديم همسايگان ما کنار پنجره هايشان

   مي نشستند و به آوازمان گوش فرا مي دادند زيرا آواز ما همچون اعماق

   دريا و شگفتي هاي خاطرات بود.

   هر گاه من و اندوهم راه مي رفتيم، مردم با چشماني لبريز از عشق و

   اعجاب به ما مي نگريستند و با نرم ترين و شيرين ترين الفاظ درباره ي ما

   سخن مي گفتند در حالي که برخي با حسد به ما مي نگريستند زيرا

   اندوه نزد آنان گرانبها و پسنديده بود و من از داشتن اندوه به خود

  مي باليدم و افتخار مي کردم.

  آنگاه اندوه من مانند سر انجام هر موجود زنده ي ديگر،جان سپرد

  و من تنها ماندم و در انديشه و تامل تنها شدم .

   اکنون چون سخن مي گويم ، گوشهايم براي شنيدن صدايم سنگيني

   مي کنند و ديگر کسي از همسايگانم براي گوش دادن به آوازم کنار

   پنجره نمي آيد.

   و چون در خيابانها مي گردم کسي به من توجه نمي کند و تنها تسليتي

    که مي يابم آن هنگامي است که صداهايي در خواب مي شنوم که با

    حسرت مي گويند:

                 بنگريد!بنگريد!اينجا مردي خفته است که

                    اندوه هايش در گذشته است!

                                              جبران خليل جبران



84/11/08

چه زیباست ؟

چه زیباست؟

جه زیبا خواهد بود آن واپسین لحظه ی عمرم!

تو هستی ، عشق هست ، آن همه رویا که باید باشد هست ولی

آیا برای خوشبختی کافست؟

تمام آرزوی هایم که باید زنده می بود را با خود همراه با آن ردای

سپید برای همیشه از دنیای تو خواهم برد، پر کشیدن من از بام

این فلک همان و محو شدنم در دهن تو همان...

تو می مانی، می مانی و شاید هم هر گز منی در خاطره ات بر

جا نماند، شاید هیچ وقت نگویی که او بود، او هم عاشق بود.

میدانم، میدانم که نام من، افسانه نخواهد شد. اسطوره ی

داستانها نخواهم بود ولی میدانم که جاویدان ترین شهاب دهن

تو خواهم ماند. به اندازه ی سوسوی ستاره ای از شرق تا غرب

افق دیدن ات که در تمام لحظات مرا ندید.

ولی به راستی چه زیبا خواهد بود آن لحظه ای که حتی آرزوی

دست های گرمم در لمس کردن اندام بی جانم در چشمانت موج

می زند.

تو هستی، عشق هست، آن همه رویا که باید باشد هست ولی

من نیستم.....

 

 



84/11/02

هراسی نیست ما دل و دیده سپرد یم به طوفان بلا

عزیزم یک گذرکوتاه از بن بست های سرگشتگی. لااقل از مثل هیچ کس......هر عابر غریبه یاآشنا

خواهد گفت که با آدم های آمده و نیامده این دنیا کم کم در کارنامه این زندگی سراسر نشیب و فراز

مهر و دوری نزده اند. امتحان ها را باید گرفت یا باید داد. اما افسوس آن کسی که دیروز عاشقانه

برگه ام را تا نقطه آخر با دقت تصیح میکرد نمی دانم چرا گذارا نمره ام را با مداد سیاه پایین برگه

می نویسد و دیگر هیچ.

نمی دانم چرا امروز قصه های که تلخ است ولی حقیقت است. نمی دانم چرا کسی که با احساسش

دست نخورده ترین شیشه های دور دست رویاهای دلم را لرزند و مرا به جرم برتری احساس بر عقل

متهم می کند.

نمی دانم چرا کسی که خودش در پاسخ نامه ای که تمام ملاک زیبایی زندگیم شد.

حسادتش را برای رسیدن قشنگ ترین بهانه دانست. حالا عاقلانه از حسادت ناشی از عشق من ایراد

می گیرد.

چرا همه چیز اولش خوب است. گیلاس اولش خوب است. عشق اولش خوب است وزندگی هم اولش

خوب است. هر گز دلت نمی خواهد بزرگ شوی تا بدانی و بفهمی. تمام آرزوی بودانت. مادنت. خواندنت  به خاطر تولدی بود که نه تولد تو بود نه روز تولد من. شاید روز آغاز هر دویمان باشد.

من دوست دارم نه مثل مجنون نه مثل لیلی یعنی نه مثل آنها با جهت یابی علت اسطوره شدن.

دوست دارم مثل خودم تنها مثل خودم تا هر وقت که بخواهی.

مراقب چیزهای که شکستند و کاریشان هم نمی شود کرد مباش.

مراقب آنهایی که هنوز هم می شود مانع شکستان شد باش



[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]








درباره وبلاگ


شاعر نیستم و شعر ندانم که چه باشد من مرثیه خوان دل خویشم
Pleasure of love lasts but a moment,
Pain of love lasts a lifetime.


دوست داشتنیها


مطالب گذشته

فروردین 1388
اسفند 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
اردیبهشت 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384


ترجمه قالب


Dawood257
من





بلاگفا


POWERED BY
BLOGFA.COM

RSS





alert(" نرم و آهسته بيا، -سلام نازنين")