تبليغاتX
من و تو


من و تو

آرشيو خانه



84/07/30

رفتی اما...!

رفتی...!بدنبال خوشی خودت...؟!

فکر میکنم چنین باشد...

شاید هم...؟!...

برای تو دنیا زیباتر وروشنتر شده...؟!

حتی اگر آسمان ببارد...!

ولی بدان این بارشها تبدیل به شراب میشوند.

شراب...شراب...شراب.................



84/07/24


به ... عزيزم
وقتي كه بر خلاف توقعات ما ، كسي يا چيزي ، ما را مجذوب مي كند نبايد تعجب كنيم . قانون كلي اين تجاذب گاهي چنان در طبيعت مستتر است كه توقعات ما به آن مربوط نيست
به هر ترتيب كه هست محبت من تو را جذب مي كند . يقين بدار تمام قلب ها مثل قلب من آفريده نشده است . ضعف و شدت در تمام اشيا مشاهده مي شود . پس هيچ كس مثل من ، تو را دوست نخواهد داشت . از پشت يك ورقه كاغذ ، آهن ربا را تكان بده . سوزني كهروي كاغذ است تكان مي خورد . علاقه هاي دور دور با قلب همين حال رادارند . تو هم از پشت پرده ها به من دست تكان مي دادي
در اين صورت به قلب و مقدار حساسيت اشخاص نگاه كن . از اين جاست كه مي تواني در آن قلب پناه جويي
عزیزم ! ميل داري امتحان كن . تاريخ و آثار شعراي بزرگ را بخوان . مسلم خواهد شد كه قلب مبدأ همه چيز ها است و هيچ كس مثل آن شعرا نتوانسته است حساسيت به خرج داده باشد . بعد از آلان نظرت را رو به جمعيت پرتاب كن : غالب اشخاص خوش لباس و خوش هيكل را خواهي ديد كه بد جنس بي محبت و بي وفا هستند . پس به دستي دست بده كه دستت را نگاه بدارد . به جايي پا بگذار كه زير پاي تو نلغزد
موج هاي دريا ، كه در وقت طلوع ماه و خورشيد اين قدر قشنگ و برازنده است ، كي توانسته است به آن اعتماد كند و روي آن بيفتد ؟ ولي كوه محكم ، اگر چه به ظاهر خشن است ، تمام گل ها روي آن قرار گرفته اند
بيا ! بيا ! روي قلب من قرار بگير

ازنامه های عاشقانه نيما



84/07/16

شاعر: جبران خليل جبران

آنگاه الميترا باز به سخن درآمد و گفت درباره‌ي زناشويي چه مي‌گويي، اي استاد؟
و او در پاسخ گفت:
شما همراه زاده شديد و تا ابد همراه خواهيد بود.
هنگامي كه بال‌هاي سفيد مرگ روزهاتان را پريشان مي‌كنند همراه خواهيد بود.
آري، شما در خاطر خاموش خداوند نيز همراه خواهيد بود.
اما در همراهي خود حدفاصل را نگاه داريد،
و بگذاريد بادهاي آسمان در ميان شما به رقص درآيند.

به يكديگر مهر بورزيد، اما از مهر بند مسازيد:
بگذاريد كه مهر درياي مواجي باشد در ميان دو ساحل روح‌هاي شما.
جام يكديگر را پركنيد، اما از يك جام منوشيد.
از نان خود به يكديگر بدهيد، اما از يك گرده‌ي نان مخوريد
باهم بخوانيد و برقصيد و شادي كنيد، ولي يكديگر را تنها بگذاريد،
همان‌گونه كه تارهاي ساز تنها هستند، با آن‌كه از يك نغمه به ارتعاش در مي‌آيند.

دل خود را به يكديگر بدهيد، اما نه براي نگه‌داري.
زيرا كه تنها دست زندگي مي تواند دل‌هايتان را نگه‌دارد.
در كنار يكديگر بايستيد، اما نه تنگاتنگ:
زيرا كه ستون‌هاي معبد دور ازهم ايستاده‌اند،
و درخت بلوط و درخت سرو در سايه‌ي يكديگر نمي بالند.

*شاعر: جبران خليل جبران



84/07/11


وقتی من عاشق شدم یه مهر سکوت گذاشتی روی دهنم... اما خدايا
باز ديدی که عاشقشم... ديدی که حاضرم به خاطرتش جون بدم...غرق بشم تو
نگاش... تو که دیدی... خودت خوب می دونستی که چقدر دوستش دارم
پس چرا
باز بهم شک کردی ازم پرسيدی
عشق یعنی مستی و
دیوانگی... یعنی سوختن یا ساختن... زندگی رو باختن... انتظار و
انتظار... ميخوايش
گفتم اره
گفتی:" اصلا ميتوني عشق رو هجيش كني؟... بلدي بخشش كني؟... اصلا
ميدوني چند بخشه؟... اصلا ميدوني چند حرفه؟... اصلا به سنت مي
خوره
گفتم اره اره اره اره ميدونم همرو
ميدونم
گفتی:" باشه عشق رو بهت ميدم اما بايد حسش كني بايد
قلبت بعضي موقعه ها واسش تند بزنه بايد چشمات واسش تر شه... ولي بازم
يه چيزي ميمونه... اونم موقعه اي كه مجبوري ازش جدا شی... مجبوري
تنهاش بزاري... اون موقعه اي كه تنهات ميزاره... اون موقعه اي يه كه
اونقدر ازش بدت مياد كه دوس داري واسه هميشه معنيش از يادت بره
اون موقعه اي كه واسه موندش اونقدر گريه ميكني كه ديگه اشكات خشك
ميشه... اما مطمئن باش كه قشنگه با همه خوبي يا و بدياش... اما يه
چيزه ديگه بدون که تو مال اون غريبه راه دورت نیستی... اون نمیتونه
دنیاشو با تو قسمت کنه... دنیای تو با دنیای اون فرق می کرد... بازم
عشق رو ميخوای
خدايا اخه چرا؟... چرا چه گناهي كردم... تو که ميدوني ............



84/07/10

اگر ماه بودم...



84/07/07

اي كاش بي هيچ كلامي،

 

 

اي كاش بي هيچ كلامي، با هم همراه مي شديم. و دست به دست پرستوهاي مهاجر تا فراسوي ناكجا آباد زندگي پرواز مي كرديم.

اي كاش با طنين آواي ملكوتي اذان ذره اي دلهايمان مي لرزيد. دستهايمان را بلند مي كرديم، و در پيشگاه معشوق هميشه جاودان،طلب عمر و نياز مي كرديم.

اي كاش به جاي اينكه در برابر گريه هاي كودكي مظلوم، انگشت تعجب و حيرت به دهان بگيريم، ذره اي عشق،

قطره اي مهرباني،و كمي محبت و عاطفه،

در دستهايمان مي گذاشتيم و تقديمش مي كرديم.

اي كاش همان تكه ناني را كه داشتيم با هم قسمت مي كرديم.سهمي از آن تو و سهمي براي من.

اي كاش يكديگر را دوست داشتيم.و به جاي سالهاي دور از هم،در برابر لحظه اي جدايي تاب نمي آورديم.

اي كاش زماني كه باران مي باريد، قطره هاي باران،دلهاي مسدود شده و غبار گرفته مان را جلا مي داد.

وبه وسعت آسمان آبي آن را،پاك و روشن مي كرد.

اي كاش بي هيچ كلامي با هم همراه مي شديم

©© ©© ©© ©© ©© ©©©© ©© ©© ©© ©© ©©©© ©© ©© ©© ©© ©©©© ©© ©© ©© ©© ©© 



84/07/05

من از صورتک خسته ام

من از صورتک خسته ام

نه عشق را توانم ستود
نه دود را توانم زدود

به ناگه به اين فکرافتادم همی
که چاره نباشد بغير از خودی

من و صورتک مال يکديگريم
که از دست هم برستوه امديم

نخواهم که کرنش کنم بر جانشان
که غيرت ندارد از اين رو توان

به هر سو به دنبال کوچکترين روزنه سرک می کشم من به هر محکمه

کاری نکردم بجز خلقشان
که عاجز بوم من ازحلشان

به خواهش کنم دست ياری دراز شايد راهی نشانم دهند، شوم بی نياز

به دنبال هر صورتک به هر کوره راه روان می شوم من اما بی گناه

من و صورتک بار ها چنين کرده ايم اگر چه در اين راه نيز غفلت کرده ايم

اگر چه من از اين راه ها بسيار ديده ام وليکن هيچ راهی به اخر نپيموده ام

نبايد به دنبالشان روان می شدم که بايد از راه ها جويا می شدم

همی دانم که از صورتک خسته ام
به مرگم صبورانه بنشسته ام


84/07/02


معشوق من
با آن تن برهنه ي بي شرم
بر ساقهاي نيرومندش
چون مرگ ايستاد ...
خط هاي بي قرار مورب
اندامهاي عاصي او را
در طرح استوارش
دنبال ميكنند ...

معشوق من
گويي ز نسل هاي فراموش گشته است ...

گويي كه تاتاري در انتهاي چشمانش
پيوسته در كمين سواريست ...
گويي كه بربري
در برق پر طراوت دندانهايش
مجذوب خون گرم شكاريست ...

معشوق من
همچون طبيعت
مفهوم ناگزير صريحي دارد ...
او با شكست من
قانون صادقانه ي قدرت را
تاييد ميكند ...

او وحشيانه آزاد ست
مانند يك غريزه سالم
در عمق يك جزيره نامسكون ...
او پاك ميكند
با پاره هاي خيمه مجنون
از كفش خود غبار خيابان را ...

معشوق من
همچون خداوندي ‚ در معبد نپال
گويي از ابتداي وجودش
بيگانه بوده است ...

او
مرديست از قرون گذشته
ياد آور اصالت زيبايي ...

او در فضاي خود
چون بوي كودكي
پيوسته خاطرات معصومي را
بيدار ميكند ...

او مثل يك سرود خوش عاميانه است ...
سرشار از خشونت و عرياني ...

او با خلوص دوست مي دارد
ذرات زندگي را
ذرات خاك را
غمهاي آدمي را
غمهاي پاك را ...

او با خلوص دوست مي دارد
يك كوچه باغ دهكده را
يك درخت را
يك ظرف بستني را
يك بند رخت را ...

معشوق من
انسان ساده ايست ...
انسان ساده اي كه من او را
در سرزمين شوم عجايب
چون آخرين نشانه ي يك مذهب شگفت
در لابلاي بوته ي پستانهايم
پنهان نموده ام ...



[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]








درباره وبلاگ


شاعر نیستم و شعر ندانم که چه باشد من مرثیه خوان دل خویشم
Pleasure of love lasts but a moment,
Pain of love lasts a lifetime.


دوست داشتنیها


مطالب گذشته

فروردین 1388
اسفند 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
اردیبهشت 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384


ترجمه قالب


Dawood257
من





بلاگفا


POWERED BY
BLOGFA.COM

RSS





alert(" نرم و آهسته بيا، -سلام نازنين")