تبليغاتX
من و تو


من و تو

آرشيو خانه



84/06/31

خداحافط



84/06/29

قلب من رو به تو پرواز مي كند

عزيزم
 قلب من رو به تو پرواز مي كند
مرا ببخش ! از اين جرم بزرگ كه دوستي است و جنايت ها به مكافات آن رخ مي دهد چشم بپوشان ؟ اگر به تو «عزيزم» خطاب كرده ام ، تعجب نكن . خيلي ها هستند كه با قلبشان مثل آب يا آتش رفتار مي كنند . عارضات زمان ، آن ها را نمي گذارد كه از قلبشان اطاعات داشته باشند و هر اراده ي طبيعي را در خودشان خاموش مي سازند .
اما من غير از آن ها و همه ي مردم هستم . هر چه تصادف و سرنوشت و طبيعت به من داده ، به قلبم بخشيده ام . و حالا مي خواهم قلب سمج و ناشناس خود را از انزواي خود به طرف تو پرتاب كنم و اين خيال مدت ها است كه ذهن مرا تسخير كرده است
مي خواهم رنگ سرخي شده ، روي گونه هاي تو جا بگيرم يا رنگ سياهي شده ، روي زلف تو بنشينم
 من يك كوه نشين غير اهلي ، يك نويسنده ي گمنام هستم كه همه چيز من با ديگران مخالف و تمام ارده ي من با خيال دهقاني تو ، كه بره و مرغ نگاهداري مي كنيد متناسب است
 بزرگ تر از تصور تو و بهتر از احساس مردم هستم ، به تو خواهم گفت چه طور
 اما هيهات كه بخت من و بيگانگي من با دنيا ، اميد نوازش تو را به من نمي دهد ، آن جا در اعماق تاريكي وحشتناك خيال و گذشته است كه من سرنوشت نامساعد خود را تماشا مي كنم
دوست كوه نشين تو
۲۵۷



84/06/27

عشق از نگاه جبران خليل جبران

عشق از نگاه جبران خليل جبران

انگاه که عشق شما را فرا خواند،به دنبالش روان گرديد
اگر چه گذرگاه هايش ترسناک وپر نشيب باشد
وچون بالهايش شما را در بر گيرد، به او تن سپاريد
اگر چه شمشير پنهان در ميان پرهايش شما را در بر گيرد، به او تن سپاريد
اگر چه شمشير پنهان در ميان پرهايش شما را زخمناک کند
وانگاه که با شما سخن گويد او را باور داريد
اگر چه اوايش روياهايتان را براشوبد ،هم بدانسان که باد شمالي باغ را ويران ميسازد
زيرا عشق همچنان که تاج بر سرتان مينهد ،شما رابه صليب نيز خواهد کشيدو هم بدانسان که کارش روياندن شماست ،به پيرايش شما نيز خواهد پرداخت.
وهمچنان که تا بلنداي قامتتان فراز ميشودو تردترين شاخه هايتان را که در زير افتاب لرزان است نوازش ميکند ،تا ريشه هايتان نيز فرو خواهد شد وپيوند استوار انها را با خاک خواهد گسست.
بسان بافه هاي گندم شما را در اغوش خويش ميکشد.
تا شما رابرهنه سازد ،تا شما را در هم کوبد.
تا پوسته ها را از شما دور سازد ،تا شما را غربال کند.
تا سپيدي شما را ميسايد
تا نرمش ، شما را ورز ميدهد.
انگاه شما رابر اتش مقدس خويش ميگمارد ،باشد که ضيافت ايزدي خداوند را ناني مقدس شويد.
اما اگر در هراس خويش ،تنها بدنبال ارامش وشادي عشق بوديد ،شما را ان بايسته تر که برهنگي خود را بپوشانيد و از خرمن گاه عشق بيرون رويد ،و به دنيايي بي فصل گام بگذاريد، انجا که ميخند يد اما نه تمامي خنده تان راو ميگرييد اما نه تمامي اشکهايتان را .
عشق جز خودش چيزي را ارزاني نميدارد و جز از خودش چيزي نميستاند .
عشق چيزي را فرا چنگ نمياورد وفرا چنگ اورده نميشود .
زيرا عشق را عشق بسنده است .
هنگامي که عشق ميورزيد ،روا نيست بگوييد خدا در قلب من است بهتر ان که بگوييد من در قلب خدا جاي دارم.
ومينديشيد که ميتوانيد عشق را رهبري کنيد زيرا عشق است که اگر شما را شايسته يابد راه را به شما خواهد نمود.
عشق را ارزويي جز کمال بخشيدن به خود نيست.
اما اگر عشق ميورزيد واز ارزومندي ناگزيريد ،بگذاريد ارزوها يتان چنين باشد:
ذوب شدن و رفتن ،همانند جويي که نغمه خود را به گوش شب ميسرايد.
درد مهر سرشار را شناختن.
زخمناک بودن از دريافت عاشقانه خودو خواهان شاد مانه ،خون دادن.
سپيده دمان با قلبي بالدار بيدار گشتن وسپاس گزاردن براي روزي ديگر از عاشقي.
و به نيمروزان ارميدن ودل در نشئه عشق بستن وانگاه خفتن با نيايشي عاشقانه در دل براي محبوب وسرود ستايشي بر لبان.

 

©© ©© ©© ©© ©© ©©©© ©© ©© ©© ©© ©©©© ©© ©© ©© ©© ©©©© ©© ©© ©© ©© ©©

 



84/06/26


 

©© ©© ©© ©© ©© ©©©© ©© ©© ©© ©© ©©©© ©© ©© ©© ©© ©©©© ©© ©© ©© ©© ©©

 

 

از خود گذشتم تا که تو از پیچ و خمها بگذری
لب بستم از گلایه تو از سر غمها بگذری
گوشه گرفتم تا که تو با دنیا دم ساز بشی
پایان گرفتم تا که تو دوباره آغاز بشی
درد من بودی و همدرد نبودی
راه من بودی و همراه نبودی
غم من بودی تو غمخوار نبودی
عشق من بودی وفادار نبودی
اشک شدم در پشت برکه غصه ها پنهون شدم
خشک شدم در شورزار سینه ها زندون شدم
پرم شکست تا اینکه تو معنی پرواز شدی
غمم ترانه شدم که تو نغمه و آواز شدی
درد من بودی و همدرد نبودی
راه من بودی و همراه نبودی
غم من بودی تو غمخوار نبودی
عشق من بودی وفادار نبودی...

 

©© ©© ©© ©© ©© ©©©© ©© ©© ©© ©© ©©©© ©© ©© ©© ©© ©©©© ©© ©© ©© ©© ©©



84/06/24

من و تو



84/06/22

تنهایی

 

لبالب از تنهایی
به جمعیت روزهای شاعرانه نزدیک می شویم
قاصدکهای افکارم را به آسمان رویاها فرستاده ام
در این اندیشه ام که کسی بیاید و عشق را به معنای واقعی اش برساند
برای لحظه ای در ماورای خویش فرو رفته ام
از خودم می پرسم : او که است که ندیده امش اما دلم برای افتخار آفرینیهایش
تنگ شده است؟
آیا جهان با تمام عظمتش او را درک کرده است؟
به کوچه می زنم به شب به تاریکی
عابران خسته و سیاهپوش
دلم می شکند
دلم می خواهد تا بی نهایت اشک بریزم و بر سینه تا ریخ بزنم
مقتدای من به خاطر همین عشق است که تو را همیشه حس می کنم
درود خدا بر تو و زلالیت



84/06/21

من نیازم ترا...!



84/06/20

دوست دارم خودت وخودم باشيم

خيلي ساده با هم باشيم ودر ميان اين همه هياهوي زندگي من وتو تنها در كوچه هاي خلوت زندگي اندك زماني را قدم بزنيم و درك كنيم كه در كجاي اين زندگي قرار داريم اين خيلي دوست داشتني بود اگر ميشد .
دوست داشتم روزي از راه برسد كه در آن روز من و تو با هم بدون دغدغه از نگاه وخنده وپوزخنده ديگران دست همديگر را مي گرفتيم وخيلي آهسته طول وعرض اين زندگي را قدم مي زديم.
خيلي دلم مي خواست يه روز از خواب بيدار ميشدم وتو در كنارم بود وبا دستان نوازش گر مرا نوازش مي كردي تا از خواب خوش برخيزم وتو مرا بغل نموده وآن قدر بوسه زني كه از سخن افتم وهمان جا در آغوش تو جان را به جانان هديه دهم.
دوست دارم رودي باشيم جريان مداوم داشته باشيم وهميشه در راه خدا گام برداريم وهمه انسان ها را دوست داشته باشيم تا شايد عشق خودمان هم دوست داشتني گردد .
دوست دارم خودت وخودم باشيم واين دنياي خوب زندگي
   



84/06/19

به همین سادگی؟



84/06/17

از خود گذشتم تا که تو از پیچ و خمها بگذری



84/06/16

نگاه



84/06/15

ایام عاشقی:



84/06/14

عشق يعنی اشک حسرت ريختن



84/06/13

مرگ ورندگی کدام.....؟



84/06/13

عاشقم چه کنم....؟



84/06/13

من ..........؟



84/06/13

انتظار......؟ یا آزادی....؟



84/06/13

زندگی و قفس



84/06/13

رهايى Eine Freilassung

رهايى

 كلام را در سينه زندان كرده‏ام‏

 اينك او پَرپَر مى‏زند و بى‏تابى مى‏كند

 به‏پهلوهام مى‏كوبد

 چه گفتنى‏ها كه براى گفتن دارم‏ 

 كلام را نان دادم‏

 نانِ سياه‏

 و از گوشت‏هاى گونه‏گون خوراك خوراندم‏

 اكنون از قفسِ سينه‏اش رها مى‏سازم‏

 به‏زبان نياورده‏ 

 در سرزمينى كه آب سرخ‏

 از پاى علف‏هاى سبزش جارى است‏

 در شهرى كه رَنگِ سياه‏

 بر روشنايى روزش افتاده است‏

 كم سخن گفتن را آموخته‏ام‏

 Eine Freilassung

 

 Ich habe das Wort ins Herz geschlossen

 es flattert

 es schlaegt mir gegen die Rippen

 ich kann viel sagen

 ich habe das Wort gefuettert

 mit Graubrot

 und mancherlei Fleisch

 nun lass ich es wieder los

 unausgesprochen

 in einem Land wo es rot

 ins gruene Gras fliesst

 in einer Stadt wo es schwarz

 in den hellen Tag faellt

 ich lerne weniger sagen



[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]








درباره وبلاگ


شاعر نیستم و شعر ندانم که چه باشد من مرثیه خوان دل خویشم
Pleasure of love lasts but a moment,
Pain of love lasts a lifetime.


دوست داشتنیها


مطالب گذشته

فروردین 1388
اسفند 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
اردیبهشت 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384


ترجمه قالب


Dawood257
من





بلاگفا


POWERED BY
BLOGFA.COM

RSS





alert(" نرم و آهسته بيا، -سلام نازنين")